محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2958
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شايستهء آن ندانسته . » گفت : « پس كى شايستهء آن است ؟ » گفت : « امير مؤمنان يزيد . » گفت : « در هر حال حمد خداى مىكنم و داورى ميان خودمان و شما را به خدا وامىگذاريم . » گفت : « گويى گمان دارى كه در خلافت حقى داريد ؟ » گفت : « گمان نيست ، يقين است . » گفت : « خدايم بكشد اگر ترا به وضعى نكشم كه به دوران اسلام هيچكس را چنان نكشته باشند . » گفت : « تو بيش از همه در خور آنى كه در اسلام چيزهاى بىسابقه پديد آرى كه كشتار نامردانه و اعضا بريدن ناروا و رفتار خبيثانه و تسلط رذيلانه كار توست و هيچ كس بيشتر از تو در خور آن نيست . » گويد : ابن سميه به او و حسين و على و عقيل ناسزا گفتن آغاز كرد اما مسلم چيزى نگفت . مطلعان پنداشتهاند كه عبيد الله گفت كه براى وى آب بياورند و آب را در سفالكى آوردند و گفت نخواستيم در ظرف ديگر آبت دهيم كه چون از آن آب نوشى ناپاك شود و سپس ترا بكشيم . به همين سبب در اين سفالك آبت داديم . » آنگاه گفت : « او را بالاى قصر بريد و گردنش را بزنيد و پيكرش را به دنبال سرش بيندازيد . » مسلم گفت : « اى پسر اشعث ! به خدا اگر امانم نداده بودى تسليم نمىشدم ، برخيز و با شمشيرت از من دفاع كن كه حمايت تو را مىشكنند . » آنگاه به ابن زياد گفت : « به خدا اگر ميان من و تو خويشاوندىاى بود مرا نمىكشتى . »